close
تبلیغات در اینترنت
 داستان عاشقانه منو مینا قسمت سوم
loading...

اس ام اس،جوک،عکس،سرگرمی،زناشویی،مد،دکوراسیون،آهنگ،فروشگاه اینترنتی

داستان عاشقانه منو مینا قسمت سوم     اوایل باورم نمیشد که زهرا اینکارو کرده باشه اخه واقعا خنده دار بود که هادی رو با اون قیافش و هیکل زمختش به من ترجیح بده اما بعدا فهمیدم که واقعیت داره. چند باری زنگ زدم خونشون(اخه تابستون شده بود و خبری از مدرسه نبود) که از خودش بپرسم اما کس…

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد

بسم الله الرحمن الرحیم

امام,رهبر,آقا

این سایت مطابق قوانین جمهوری اسلامی بوده و در ستاد ساماندهی ثبت شده است.

http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/goozaresh.jpghttp://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/ghavanin.jpg

آخرین ارسال های انجمن

داستان عاشقانه منو مینا قسمت سوم

 

 

اوایل باورم نمیشد که زهرا اینکارو کرده باشه اخه واقعا خنده دار بود که هادی رو با اون قیافش و هیکل زمختش به من ترجیح بده اما بعدا فهمیدم که واقعیت داره.
چند باری زنگ زدم خونشون(اخه تابستون شده بود و خبری از مدرسه نبود) که از خودش بپرسم اما کس دیگه ای جواب میداد و منم قطع میکردم. تا اینکه فهمیدم مدرسه داره کارنامه میده منم سریع رفتم طرف مدرسه وقت برگشتن خیلی خوشحال بودم که نفر اول کلاس شده بودم و کلی تو ذوق بودم. تو راه زهرارو دیدم که اونم کارنامش دستش بود و داشت از دوستاش جدا میشد. هنوزم باورم نشده بود که هادی رو به من ترجیح داده واسه همینم رفتم جلو و خواستم ازش بپرسم دیدم جاش نیس و بیخیال شدم ولی دنبالش راه افتادم تا داخل کوچه که خدا خدا میکردم خلوت باشه ازش بپرسم و همینجورم شد و ازش پرسیدم اونم راهت تو  چشمام نگا کرد و گفت من هادی رو دوس دارم... رفته بودم تو شک و هیچی نمیگفتم یعنی چیزی واسه گفتن نداشتم به همین خاطر سرمو انداختم پایین و رفتم طرف خونه.
از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم و همش با خودم میگفتم چرا حاضر شدی اینجوری غرورتو زیر پا بذاری و بری ازش بپرسی اه حالا فکر میکنه مالیه خوبه خودش با اون رفتاراش کاری میکرد که نظر منو جلب کنه و.....
چند روزی به همین منوال گذشت و من با خودم عهد بسته بودم که دیگه طرف هیچ دختری نرم و اصلا کاری به کارشون نداشته باشم.
تا اینکه یه روز تو کوچه هادی رو دیدم که حالا به واسطه پول باباش چندتا از بچه های محل دورش جم شده بودن. تا منو دید اومد طرفم و برام خط ونشون  کشید که اگه دور ور زهرا ببینمت... حرفش تموم نشده بود که اولین مشتو خورد و بهش گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی زهرا هم ارزونیت... بچه های محل همه میشناختنم و میدونستن که بیخود با کسی درگیر نمیشم و با همشونم پایه بودم به همین خاطر کسی بالاش در نیومد و فقط جدامون کردن.
تابستون داشت تموم میشد که یکی از بچه ها اومد دنبالم و گفت بریم استخر منم که عشق شنا بودم. وقتی وارد استخر شدیم هادی رو با چند نفر کنارش دیدم بعداز دعوای اولی چند بار دیگه هم باهم حرفمون شده بود ولی نذاشتن درگیر بشیم.
بعد چند مین دو نفر که از خودم بزرگتر بودم گفتن بیا بیرون کارت داریم منم که زیر بار کسی نمیرفتم بیرون استخر باهشون درگیر شدم ولی اینبار با هربار فرق داشت و دیدم همون دوستم هم که اومد بود دنبالم واسه اومدن استخر رفت و کنار هادی و اون دوتا پسره و چند نفر دیگه وایساد....دعوا شرو شد و من از همه طرف میخوردم ولی هر جور بود خودمو رسودم به هادی و با یه مشت و لگد نقش زمینش کردم و خون از دماغش راه افتاد منم تو همین وقت مسئول استخر اومد و از هم جدامون کرد.
حسابی کتک خورده بودم اما از اینکه دماغ هادی رو شکسته بودم احساس رضایت میکردم از خودم.
تابستون تموم شد و من اصلا خونه خالم نرفته بودم حتی دیگه به مینا هم فکر نمیکردم.
دیگه دخترا برام بی ارزش شده بودن و وقتی تو خیابون راه میرفتم بدون کوچیکترین توجه ای از کنارشون رد میشدم.
باز هم روز تولدم شد و کسی بم تبریک نگف. حتی 1نفر... با اینکه روز بعدش به خوانوادم گفتم و همه بهم تبریک گفتن اما دیگه برام ارزش نداشت.
اتحانای نوبت اول تموم شده بود که یه داش اموز جدید به کلاس اضافه شد البته سال قبل هم تو مدرسه بود اما امسال بخاطر علاقش به فوتبال رفته بود اصفهان و تو تیم ذوب اهن بازی میکرد.
خیلی زود باهم صمیمی شدیم. از رابطش با دخترا سوال کردم و اونم گفت که دوس دختری نداره ولی دختر خالش خیلی مشتاق دوستی باهاشه و اونم بی میل نیس.
سه  شنبه زنگ اخر معمولا معلم امادگی دفاعی نمیومد و ماهم تعطیل بودیم به همین خاطر سعید(دوستم و داداش خوبم)ازم خواست که همراهش برم برای دیدن دختر خالش که وقتی از مدرسه تعطیل کرد باهاش تا خونه بره اخه تازه دوست شده بودن منم همراهش رفتم.
بعداز اون روز چند روز دیگه هم همراه سعید رفتم تا اینکه سعید بهم گفت که نکی یه دختر ازت خوشش اومده من که همه چیزو درباره زهرا و اینکه دیگه نمیخوام با دخترا باشم رو بهش گفته بودم گفتم نه ولی بعد چند روز دوباره بهم گفت و خواست حداقل یه بار دختره رو ببینم منم موافقت کردم و اونم گفت که دختره دوست دختر خالشه و بعد از مدرسه رفتیم واسه دیدنشون.
دختر بدی به نظر نمیرسید و از نظر قیافه هم خوب بود وقتی اسمشو پرسیدم بهم گفت اسمش زهراست که منم خندیدم و به حمید گفتم تو نمیتونی جلو زبونتو بگیری ولی سعید گفت ن جدی اسمش زهرا هست (ای خدا)همین برام کافی بود که بگم نه ولی بدجور حمید و دختر خالش بعد از اون روز اصرار میکردن که بیا باهاش دوست شو و از این حرفا.
بلاخره راضی شدم باش دوست بشم. بعضی روزا همراه  سعید میرفتیم دنبالشون و تا جلو خونشون همراهشون بودیم. اونا هم از عمد میخواستن مارو بپیچونن که ما گمشون کنیم و بهمون بخندن که ماهم زرنگتر از اونا بودیم ....
1 ماهی از رابطم با زهرای2 گذشت که یه روز بهم گفت نکیسا راضیه(دختر خاله سعید) ازت خوشش میاد و من الکی دارم با تو حرف میزنم و اینکه از روز اولم اینکه با تو دوس بشم نقشه اون بود.
انگار یه سطل اب ریختن روم نمیدونستم چیکار کنم،اگه به سعید میگفتم که رابطش با من خراب میشد اگه هم نمیگفتم که در حقش نامردی کردم.
بلاخره تصمیم گرفتم که بش نگم چون میدونستم که راضیه رو خیلی دوس داره و ....
از زهرا خواستم دیگه زنگ نزنه بهم ولی اون گفت که قبلا  واسه راضیه بوده اما الان برای این زنگ میزنه که خودش از اخلاق من خوشش اومده اما هیچوقت  برای من مهم نبود و نمیتونستم حس بی اعتمادی به دخترا رو تو خودم از بین ببرم اما اون دس بردار نبود و بهم زنگ میزد و گاهی وقتا هم از اس ام اس میداد.
نمیدونم چرا اما نمیتونستم خودمو راضی کنم که به زهرا علاقه مند بشم یا اینکه بهش وابسته بشم اما اون میگفت اینا همش بخاطر اینه که بهم دروغ گفته اول رابطه و مدام خودشو سرزنش میکرد.
تا بعد امتحانای نوبت دوم با زهرا رابطه داشتم اما به هیچ وجه نه بهش وابسته شده بودم نه علاقه مند.
بعد امتحانا به سعید گفتم که راضیه میخواسته چیکار کنه اما مث اینکه حرفمو باور نمیکرد یا شایدم باور کرد و به روی خودش نیاورد.اما من چون میدونستم اگه ادامه بدم و بخوام راضیش کنم که راس میگم ناراحت میشه اخه کلی دلیل داشتم و همشم جلو رو خودش اتفاق افتاده بود.
بعداز امتحانا سیمکارتمو عوض کردم چون نمیخواستم دیگه زهرا بهم زنگ بزنه. اما شمارمو به  سعید دادم و ازش خواستم که به زهرا شمارمو نده.
سعید بعد از امتحانا دوباره رفت اصفهان تو تیمش.
ادامه دارد.....

آسانا حقی بازدید : 124 یکشنبه 08 دي 1392 زمان : 19:30 نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • تصاویر
  • بیوگرافی
  • مدل و لباس
  • سرگرمی
  • دانلود آهنگ
  • پزشکی و سلامت
  • کلیپ
  • مذهبی
  • دانلود کتاب
  • کد آهنگ پیشواز
  • موبایل
  • دانلود
  • آرشیو
    نظرسنجی
    حاضری وقتی گشت تو و عشقتو دید پرسید چه نسبتی داری بگی عشقمه؟


    نظرتون درباره سرعت لود صفحه سایت چیه؟؟




    پسری یا دختر؟؟


    تلاش وتقوی

    تلاش وتقوی


    امام خمینی (ره)

    در علم وتقوا کوشش کنید که علم به هیچ کس انحصار ندارد .علم مال همه است .تقوا مال همه است .وکوشش برای رسیدن به علم وتقوا وظیفه همه ماست وهمه شماست.

    جوانان عزیز
    http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/041-15.jpg


    امام خمینی (ره)

    من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان ،به این ذخیره های عظیم الهی وبه این گلهای معطر ونوشکفته جهان اسلام سفارش میکنم که قدر وقیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای یک مبارزه علمی وعملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید …

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1022
  • کل نظرات : 87
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 478
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 103
  • باردید دیروز : 213
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 542
  • بازدید ماه : 6,998
  • بازدید سال : 20,002
  • بازدید کلی : 606,373
  • چشم های خیس من ...


    ايـن تــب و لــرزهــا تـمــامــش بـهـــانـه اســـت . . .

     

    تـا شــايـد لـحـــظه اي دسـتـت را بــر پـيـشـاني ام بـگـذاري و حـس كـنـم كـه

     

    مــالك تمــام دنـيا هـستـم!!!

    من تو را زیادتر دوستت دارم !


    تــمـام غـصـه هـا از هـمـان جـایـی آغـاز مـی شـونـد کـه …

     

    تـرازو بـر مـی داری ، مـی افـتـی بـه جـان دوسـت داشـتـنـت!

     

    انـدازه مـی گـیـری!