close
تبلیغات در اینترنت
 داستان واقعی صابی و هاجر قسمت پنجم
loading...

اس ام اس،جوک،عکس،سرگرمی،زناشویی،مد،دکوراسیون،آهنگ،فروشگاه اینترنتی

داستان واقعی صابی و هاجر قسمت پنجم     سر کلاس زبان نشسته بودیم و کم کم داشتیم آماده میشدیم برای تست زدن که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از جیبم درش آوردم و دیدم یه شمار939غریبس!جواب دادم هرچقدر الو الو گفتم صدایی نمیومد یه هو صدای نازش رو شنیدم.صدایی که با اون تموم رویاهامو ساخته…

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد

بسم الله الرحمن الرحیم

امام,رهبر,آقا

این سایت مطابق قوانین جمهوری اسلامی بوده و در ستاد ساماندهی ثبت شده است.

http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/goozaresh.jpghttp://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/ghavanin.jpg

آخرین ارسال های انجمن

داستان واقعی صابی و هاجر قسمت پنجم

 

داستان واقعی صابی و هاجر قسمت پنجم

 

سر کلاس زبان نشسته بودیم و کم کم داشتیم آماده میشدیم برای تست زدن که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از جیبم درش آوردم و دیدم یه شمار939غریبس!جواب دادم هرچقدر الو الو گفتم صدایی نمیومد یه هو صدای نازش رو شنیدم.صدایی که با اون تموم رویاهامو ساخته بودم...

از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تو یکی از کلاسا درو قفل کردم وشروع کردیم به حرف زدن.صداش برام زیبا بود ولی ازش متنفرشده بودم از دروغایی که گفته بود از اینکه یه عمر عشقمو به پاش ریختم ولی بازیچه ای بیش نبودم.داشت همون چرت و پرت های هیشه گیش رو میگفت.

-چه عجب زنگ زدی؟

-هیچی داشتم میمردم زنگ زدم حلالیت بخوام

-آدم بد هیچیش نمیشه(خودشم خوب میدونست تا دم مرگ هم حلالش نمیکنم)

_منکه بد نیستم

-آره اصلا نیستی

یه کم با سردی تمام باهاش حرف زدم و قطع کردم.باشنیدن صدای نازش تموم خاطرات آوار شدن رو سرم.بغض گلومو گرفته بود ولی نمیتونستم اینجا خالیش کنم.واقعیتش این بود که من هنوزم عاشقشم.بی اختیار یه قطره اشک از گوشه چشم اومد پایین

نمیخواستم مثل قبل ضعیف باشم خودمو جمع و جور کردم و رفتم سر کلاسم ولی فکر و ذکرم مشغولش بود...

باز یاد خاطراتم افتادم

.

.

.

هواپیمامون تو جدّه به زمین نشست

به محض فرود زنگ زدم به خونه ولی هیچکس بر نداشت چند بار زنگ زدم ولی هیچکس بر نداشت.به گوشی بابا زنگ زدم بازم جواب ندادن.یه کم نگران شدم.

بعد از تایید ویزاهامون و گذشتن از خط قرمز رفتیم بیرون. به قول یکی از دوستان هوا بس ناجوانمردانه گرم بود.سوار اتوبوسا شدیم و حرکت کردیم به طرف مدینه.400کیلومتر راه بود و همه خسته بودیم.

هم خسته بودم و هم بیش از حد خوابم میومد یه چرتی زدم ولی بازم نمیتونستم بخوابم حال و هوام خیلی خوب بود،واقعا نمیتونم با نوشتن وصفش کنم،دوست داشتم هرچه زودتر برسم مدینه و برم زیارت ولی فاصله ها طبق معمول مانع بودن.(ایشالا قسمت همتون بشه اونایی هم که رفتن بازم برن)

هواپیمامون ساعت 8نشسته بود ولی ما ساعت2رسیدیم به هتلمون تو مدینه.انقد خسته بودم و خوابم میومد که نمیتونستم رو پاهام بایستم.تو این گیر و دار یکی گیر داده بود و داشت سخنرانی میکرد.دلم می خواست برم خر خره شو بجوم.خلاصه اون آقا هم حرفاش تموم شد و کلید اتاقامونو دادن و قرار شد فردا بعدازظهر بریم زیارت.

رفتیم بالا تو اتاق یه خورده تو سر و کله هم زدیم و همه گرفتن خوابیدن ولی من خوابم نمیبرد!گوشیم رو برداشتم و رفتم تو قسمت پیاما عکسای عشقم نیلوفرم رو باز کردم. عکساشو دونه به دونه نگاه میکردم.دلم براش خیلی تنگ شده بود.برا ناز کردناش،برا صدای خنده هاش برا صابی گفتناش...خیره شده بودم به یکی از عکساش که از صورتش بود و تمام اجزای صورتش اون چشای ناز سیاهش معلوم بود و آروم آروم از گوشه چشمام بی اختیار اشک میریخت.من واقعا ازته دل دوستش داشتم وعاشقش بودم.عکسشو بوس کردم و بعد زوم کردم رو چشمای سیاه و درشتش و بوسیدمشون و گذاشتم رو قلبم و زمزمه کردم دوستت دارم.

با فکر نیلوفر خوابم برد.خوابای شیرین میدیدم که با سر و صداهای دوستام بیدارشدم.ساعت 11 بود و سر صدایی که دوستام به راه انداخته بودن به خاطر این بود که از صبحانه جا مونده بودیم!دیشب گفتن که نهایتش تا10صبح صبحونه سرو میشه.فورا پاشدم یه آبی به سر و صورتم زدم و تصمیم گرفتیم بریم تو غذاخوری و حتی اگه شده التماسشون کنیم اگه راضی شدن چیزی بهمون بدن کوفت کنیم که هیچ اگرم نشد مجبورا باید میرفتیم از بیرون میگرفتیم.آخه 24 ساعت میشد که غذای درست و حسابی نخورده بودیم و همه مون گشنمون بود.

دعا کنون رفتیم پایین تو غذاخوری.وقتی وارد شدیم من که شکممو گرفته بودم و از خنده داشتم غش میکردم!!!خدایا چه قیافه هایی!!میگن قیافه دخترا موقع بیدارشدن از خواب دیدنیه ولی این پسرا که زده بودن رو دست دخترا!!همه با موهای نامرتب و سر و وضع نامرتب که معلوم بود مستقیم از تخت خواب پاشدن و اومدن واسه صبحانه نشسته بودن سر میزا و داشتن صبحونه میخوردن.به زور بچه ها تونستم جلو خندم رو بگیرم و رفتیم نشستیم پیش بقیه و مشغول شدیم.

ظاهرا چون بچه ها خسته بودن صبحانه رو تا 12سرو میکردن!خداروشکر.

بعد خوردن صبحانه اومدم تو اتاق و نشستم رو تختم و زنگ زدم به خونمون و یه کم حرف زدیم و قطع کردم زنگ زدم به نیلوفر یا نمیگرفت یا وقتایی هم که میگرفت برنمیداشت!دلم خیلی براش تنگ شده بود.

بعد یه خواب کوچیک و دوباره خوردن ناهار و چرت عالی و یه دوش خوب آماده بودیم که بریم واسه زیارت.

خیلی حس خوبی داشتم امیدوارم تا جوانید این حس رو تجربه کنید.رفتیم زیارت و کلی گریه کردیم و مرقد مظلوم پیامبرم(ص)رو هم از دور زیارت کردیم(وهابی های نجس از فاصله ی یک متری حرم دیوار کشیدن و نمیذارن حتی به حرم دست بزنن یا عکس بگیرن)

بعد از خوندن نمار زیارت برای خودم و پدر مادرم سومین نمازی که خوندم برای پدرومادر و خود نیلوفر بود و همون جا از پیامبرم خواستم که نیلوفرم رو مال من کنه!

چند شب و روز به همین منوال گذشت.شب و روزمون تو حرم یا تو قبرستان بقیع میگذشت.به نیلوفرم وقتی زنگ میزدم یا نمیگرفت و یا وقتی هم که میگرفت برنمیداشت.همون دوستم که شمارشو به نیلوفر داده بودم بهم گفته بود که شمارتو دادم به نیلوفر تا زنگ بزنه بهت.یه کم نگران شده بودم ولی به نیلوفر اعتماد داشتم.

شب چهارم بود که تو مدینه بودیم.داشتیم میرفتیم واسه خوردن شام که تو راه پله دیدم این خدمتکارای هتل دارن شارژبه بچه ها میفروشن.منم برای محکم کاری یه شارژ30ریالی(معادل21تومن)گرفتم و زدم تو گوشیم.شامو که خوردیم رفتیم آماده شدیم بریم حرم من زودتر آماده شدمو رفتم پایین نشستم تو لابی هتل و داشتم به یه عالمه کیفی که مال بچه های با مرام بوشهری بود و ریخته بودن تو لابی هتل و داشتن بارشون میزدن ببرنشون به طرف مکه نگاه میکردم و غصه میخوردم که دوروز دیگه باید بریم از مدینه.

گوشیم تو دستم بود که دیدم یه شماره  افتاده که معلوم نیس چی هست(متاسفانه هنوز سیستم ما ایرانیا انقدر ارتقا نیافته که اونی که بهت از ایران زنگ میزنه شماره خودش بیوفته رو گوشی)به خیال اینکه باز یکی از آشناهاست برداشتم و گفتم:بله؟؟

با شنیدن صدای نازش و سلام کردنش انگار دوباره تو کالبد بی جانم،عشق و زندگی دمیده شد.از خوشحالی زبونم بند اومده بود. با صدای الووو الووو گفتنش به خودم اومدم و تونستم بگم سلام عزیزدلم.سریع یه سلام و احوال پرسی کردیم و گفتم:

-قطع کن من زنگ بزنم

-باشه

تماس رو قطع کردم.بچه ها اومده بودن پایین و رفتیم به سمت حرم.اونا جلوتر میرفتن و منم پشت سرشون.با خوشحالی شمارشو گرفتم بعد از چند بار نگرفتن بلاخره گرفت

داشتیم از همه چیز حرف میزدیم یه ربع نشده بود که گوشیم شارژش تموم شد و 30ریال پر!!فورا زنگ زد و خداحافظی کردیم.

خوشحال  بودم و کیف میکردم.

روزا به سرعت پشت سر هم می گذشت .هرجایی واسه زیارت میرفتیم بعد از پدر مادر خودم،برای خود نیلوفر و پدر مادرشم هم نماز میخوندم و هم از خدا نیلوفر رو واسه خودم میخواستم.

6روزمون تموم شده و بود فردا باید میرفتیم به سمت مکه.شب با دوستام رفتیم حرم.کلی گریه کردیم و اشک ریختیم منکه انقد گریه کرده بودم حق حقم بند نمیومد!یادش بخیر. لحظات خیلی سختی بود ولی واقعا شیرین و خوب.

فرداظهر با اتوبوس حرکت کردیم به طرف مسجدشجره برای مُحرم شدن.هیچوقت یادم نمیره حتی کسایی هم که فکرشو نمیکردم گریه کنن داشتن بلند بلند گریه میکردن.خدا قسمت همگی بکنه خود به خود یه حس بغض یه حس دلتنگی میاد سراغت که دلت آروم نمیگیره فقط با گریه کردن میتونی خودتو خالی کنی.کسایی که کم رفته بودن حرم التماس میکردن که حداقل از جلوی حرم رد بشن و برای آخرین بار حرم رو ببینن ولی شدنی نبود.

تا مسجد شجره که تقریبا نیم ساعت راه بود همه گریه میکردیم.لباس احراممون رو پوشیده بودیم و راهنمایی های آخر رو هم روحانی کاروانمون گفت و یه عکس یادگاری دسته جمعی هم گرفتیم.نماز مغرب رو خوندیم و لبیک گویان حرکت کردیم به طرف مکه. چون نبایدحتی به عکس خودمون تو آینه یا شیشه نگاه نمیکردیم برای همین واسه سر نرفتن حوصلمون و طولانی بودن راه یه کم ذکر خوندیم و  شروع کردیم به صحبت کردن.شب ساعت1رسیدیم به مکه و هتلمون قرار شد یه ساعت استراحت کنیم بعد بریم طواف.

یه چرتی زدیم و رفتیم واسه طواف.دم مسجد الحرام گفتن چشاتونو بندید و هر وقت که کعبه رو دیدین 3تا دعا بکنین مطمئن باشین که بهشون میرسین.چشامو بستم دست به دست رفتیم سمت کعبه.وارد محوطه طواف که شدیم گفتن سجده کنین.سجده کردم بغضم شکست و گریه کردم وآروم سرمو بلند کردم.چشامو باز کردم واقعا حس خوبی بود.از خدا خواستم اول از همه تا زندم ظهور آقا امام زمان(عج) رو ببینم دومین دعام سلامتی پدر و مادرم بود و سومین دعام رشته ای که میخوام تو دانشگاه قبول بشم و آخرین چیزی که اونجاهم از خدا خواستم رسوندن نیلوفر به من بود.طواف کردیم و حاجی شدیم وبعد خوندن نماز صبح برگشتیم هتل.

6روز موندن تو مکه هم تموم شد و وسایلامونو جمع کردیم راهی شدیم.پروازمون از فرودگاه جده بود و از مکه فاصله نیم ساعتی داشت.

بعد از کلی معطلی سوار هواپیما شدیم و برگشتیم.ساعت 6هواپیما به زمین نشست.خطمو عوض کردم و به بابا زنگ زدم و گفتم اومدین یا نه اونم گفت که اومدیم منتطرتیم.

دلم برا همه تنگ شده بود.به محض اینکه از هواپیما اومدیم پایین بدنم شروع کرد لرزیدن انقدر که هوای تبریز سرد بود.همه فقط یه پیراهن تنمون بود و هر چی که داشتیم گذاشته بودیم تو چمدونامون و اوناهم تو بار بودن! اومدیم تو سالن چمدونارو تحویل گرفتیم و رفتیم بیرون. اول از همه بابا رو دیدم که یه گل از این دورگردنیا(اسمشو نمیدونم)دستشه.دلم براش یه ذره شده بود رفتم دستشو بوس کردم و بغلش کردم.همه به خاطرم اومده بودن حتی پدربزرگم که پادرد داشت و به سختی میتونست راه بره.با همه روبوسی کردم و راه افتادیم.گوشیمو از جیبم در آوردم دیدم خاموشه!!روشنش کردم و پشت سر هم اس بود که میومد.اعتنایی نکردم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم ولی باز لرزه ی ویبره هاش تموم نمیشد!خدایا یعنی من این همه هوادار داشتم و نمیدونستم؟!!!!

رسیدیم خونه و بازم روبوسیا شروع شد!شامو خوردیم و تا آخر شب کلی مهمون اومد و رفت انقدر سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم گوشیمو از جیبم در بیارم به نیلوفرم که دلم براش یه ذره شده بود یه اس بدم!همه چشاشون زوم بود رو من بیچاره.

خلاصه همه رو راهی کردیم و اومدم شلپ افتادم رو تختم و گوشی رو از جیبم در آوردم و رفتم سراغ اسا. چندتا اس از پریسا و کلی تماس از دست رفته از نیلوفر و چندتا اس که نوشته بود اومدی یا نه!.به نیلوفر اس دادم من اومدما خانومی دلم برات یه ذره شده.

دیروقت بود،میدونستم خوابه واسه همین منتظر جواب نشدم.

تا چشامو بستم خوابم برد.صبح با داد و بیداد های بابا بیدارشدم که میگفت پاشو تا مهمونا نیومدن.به زور پاشدم و رفتم دوش بگیرم.زیر دوش بودم که تق تق در حموم رو زدن داد زدم کیهههههه آبجیم گوشیمو آورده بود که داشت زنگ میزد گوشی رو که گرفتم تازه متوجه شدم که چه ریسکی کردم و خطر از بیخ گوشم گذشته.نیلوفر بود که زنگ میزد ولی خداروشکر دیروز اسمشو از عشقم به یه اسم پسرونه تغییر داده بودم تا کسی نفهمه.جواب دادم و سلام و احوال پرسی کردیم و زود گفتم که تو حمومم اصلا نمیتونم حرف بزنم وخداحافظی کردم واین به خانوم برخورد!!!

.

.

.

از کلاس برگشتم خونه ولی انقد اعصابم داغون بود و فکرم مشغول نیلوفر که اصلا نفهمیدم چی خوندم

تا شب مشغول مرور خاطراتم بودم و اومدم که قسمت پنجم رو بنویسم وسطاش که بودم دیگه نتونستم دوام بیارم و بهش اس دادم

-اینترنت در دسترسه

بعد از نیم ساعت اس داد

-بلی

-اگه میتونی برو تو سایت98love.ir

-خب؟

-برو تو قسمت داستان های عاشقانه برو پایین و داستان صابی و هاجر رو بخون

بعد نیم ساعت اس داد

-بقیش کو

-چهارتا قسمتشو نوشتم و الانم پنجم رو دارم اصلاح میکنم .همه شون تو آرشیو داستان های عاشقانه هستش اگرم تو صفحه اول نبود صفحه دوم رو باز کن

-هان؟

-بادمجان

داشتم میمردم و زنده میشدم با اینجورسرد حرف زدنم ولی نمیخواستم بازم مقابلش ضعف نشون بدم.بغض گلومو گرفته بود نمیخواستم گریه کنم ولی بازم این لعنتی به گریه انداختم

چهل دقیقه بعد اس داد

شکمو درآوردی

-قسمت پنجمش جالبتره الان دارم مینویسم شاید فردا صبح وشایدم پس فردا بذارنش روسایت.تا4خوندی؟

-بلی(شکلک غمگین)

-خیلی خوب

-بنویس

-چرا؟

-بنویس دیگه

-حتما

-کاش...

-کاش چی؟

-هیچی

-زهرمار.یا یه چیزی رو نگو یا میگی کامل بگو

(تودلم گفتم لال شی صابر که داری با تنها عشقت اینجوری حرف میزنی)

-ولش

-بگو(شکلک عصبانی)

-سرم داره گیج میره

یادش بخیر وقتی که چیزیش میشد یه عالم قوربون صدقش میرفتم و از نگرانی میمردم ولی حالا به جایی رسیده بودیم که نمیتونستم بهش ابراز محبت بکنم

_ایکاش

-شکلک غمگین

-ایکاش هنوز همون نیلوفر قبلیم بودی و با این حرفت خودمو برات میکشتم

بغضم ترکیده بود و گریه هام و اشکام بیشتر شده بود

-نیستم دیگه میدونم

-توصیه میکنم حتما قسمت پنجم رو بخون.میفهمی

اس بازیای ما تا آخرامشب ادامه داشت(الانم که مینویسم دارم هم گریه میکنم هم مینویسم و هم به نیلوفرم اس میدم)

نیلوفرم میدونم الان داری میخونی میدونم دلت از گذشته مون گرفته شایدم چند قطره اشکی که برام از الماسم بیشتر ارزش داره ازاون چشای سیاه و ناز و درشتت لغزیده و اومده رو گونه هات

اینو بدون که من همیشه عاشقت بودم وهستم وخواهم موند.

                                              دوستت دارم

                                        --------------------------------------------------------------------

                                                               ادامه دارد...

آسانا حقی بازدید : 56 یکشنبه 22 دي 1392 زمان : 16:47 نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
Profile Pic
بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • تصاویر
  • بیوگرافی
  • مدل و لباس
  • سرگرمی
  • دانلود آهنگ
  • پزشکی و سلامت
  • کلیپ
  • مذهبی
  • دانلود کتاب
  • کد آهنگ پیشواز
  • موبایل
  • دانلود
  • آرشیو
    نظرسنجی
    حاضری وقتی گشت تو و عشقتو دید پرسید چه نسبتی داری بگی عشقمه؟


    نظرتون درباره سرعت لود صفحه سایت چیه؟؟




    پسری یا دختر؟؟


    تلاش وتقوی

    تلاش وتقوی


    امام خمینی (ره)

    در علم وتقوا کوشش کنید که علم به هیچ کس انحصار ندارد .علم مال همه است .تقوا مال همه است .وکوشش برای رسیدن به علم وتقوا وظیفه همه ماست وهمه شماست.

    جوانان عزیز
    http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/041-15.jpg


    امام خمینی (ره)

    من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان ،به این ذخیره های عظیم الهی وبه این گلهای معطر ونوشکفته جهان اسلام سفارش میکنم که قدر وقیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای یک مبارزه علمی وعملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید …

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1022
  • کل نظرات : 87
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 478
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 94
  • باردید دیروز : 213
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 533
  • بازدید ماه : 6,989
  • بازدید سال : 19,993
  • بازدید کلی : 606,364
  • چشم های خیس من ...


    ايـن تــب و لــرزهــا تـمــامــش بـهـــانـه اســـت . . .

     

    تـا شــايـد لـحـــظه اي دسـتـت را بــر پـيـشـاني ام بـگـذاري و حـس كـنـم كـه

     

    مــالك تمــام دنـيا هـستـم!!!

    من تو را زیادتر دوستت دارم !


    تــمـام غـصـه هـا از هـمـان جـایـی آغـاز مـی شـونـد کـه …

     

    تـرازو بـر مـی داری ، مـی افـتـی بـه جـان دوسـت داشـتـنـت!

     

    انـدازه مـی گـیـری!