close
تبلیغات در اینترنت
داستان صابی وهاجر قسمت دوم
loading...

اس ام اس،جوک،عکس،سرگرمی،زناشویی،مد،دکوراسیون،آهنگ،فروشگاه اینترنتی

داستان صابی وهاجر قسمت دوم     قسمت دوم: از اون شب رابطه ما شروع شد... از صبح تا شب کلی اس بازی میکردیم با اینکه حتی صداشو هنوز نشنیده بودم.میگفت قبلا با هیچکسی دوست نبوده و من اولین پسریم که باهاشم ...! دومین روز آشناییمون بود،صبح با صدای اسی که داده بود بیدار شدم،یه کم اس دادیم و من خداحافظی کردم و رفتم مدرسه. راستش از دیشب دنیام یه جور دیگه شده بود انگار همه چیز زیباتر و پررنگ تر شده بود برام ،نسبت به روز گذشته شادتر و پرانرژی تر بودم. حتی این پر انرژی تر بودن انقدر معلوم بود که دوستام…

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد

بسم الله الرحمن الرحیم

امام,رهبر,آقا

این سایت مطابق قوانین جمهوری اسلامی بوده و در ستاد ساماندهی ثبت شده است.

http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/goozaresh.jpghttp://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/ghavanin.jpg

آخرین ارسال های انجمن

داستان صابی وهاجر قسمت دوم

 

داستان صابی وهاجر قسمت دوم

 

قسمت دوم:

از اون شب رابطه ما شروع شد...

از صبح تا شب کلی اس بازی میکردیم با اینکه حتی صداشو هنوز نشنیده بودم.میگفت قبلا با هیچکسی دوست نبوده و من اولین پسریم که باهاشم ...!

دومین روز آشناییمون بود،صبح با صدای اسی که داده بود بیدار شدم،یه کم اس دادیم و من خداحافظی کردم و رفتم مدرسه.

راستش از دیشب دنیام یه جور دیگه شده بود انگار همه چیز زیباتر و پررنگ تر شده بود برام ،نسبت به روز گذشته شادتر و پرانرژی تر بودم.

حتی این پر انرژی تر بودن انقدر معلوم بود که دوستام تعجب میکردن از رفتارم(البته بچه شر و شیطونیم ها ولی خیلی ساده بودم)

دیگه حتی درس خوندن و گوش دادن به حرفای معلما برام زجرآور شده بود و میخواستم هرچه زودتر برم خونه و با نیلوفر باشم.هرسه تا زنگ رو اصلا نفهمیدم معلما چی گفتن و من چی خوندم.بعد از زنگ آخر مدرسه کیفمو برداشتم و زود اومدم بیرون!خیلی رفتارام عجیب شده بود.منی که بعد از خلاص شدن از مدرسه با دوستام نصف خیابونای شهرمون رو متر میکردیم و برای خونه رفتن هیچ عجله ای نداشتیم امروز لحظه شماری میکردم برسم خونه. هرچقدرم دوستام اصرار(یا اسرار!نخند بی سوادیم دیگه چه کنیم!)کردن باهاشون نرفتم و گفتم حالشو ندارم.

تا رسیدم خونه به همه سلام کردم و فورا رفتم تو اتاقم و پریدم رو تخت خوابم و از اون ورش گوشیمو برداشتم و زودی بهش اس دادم و جوابمو داد و دل بی تابم آروم گرفت.چندتا اس دادم و رفتم ناهارمو با عجله یه کوچولو خوردم و اومدم بازم اس بازی تا وقتای غروب.

بابابزرگم زنگ زد و گفت بیا برو برای من و مامان بزرگت دارو بگیر

به نیلوفر اس دادم:خانومی با اجازت من برم واسه بابابزرگم دارو بگیرم و بیام

نیلوفر:باشه عزیزم

من:فعلا خانومی

نیلوفر:صابی؟(عاشق این ناز کردناش بودم همیشه اینجوری صدام میکرد.نیلوفر واقعا با رفتاراش خودشو خوب در عرض دو روز تو دلم جا کرده بود)

من:جانم؟

نیلوفر:میشه صداتو بشنوم؟

من: منکه از خدامه ولی صدامو شنیدی پشیمون نشیا چون صدام یه کم کلفته(صدام به نظر خودم یه کم کلفته ولی دیگران میگن نه خوبه)

نیلوفر:باشه میخوام صداتو بشنوم

من:چشم عزیزم صبرکن برم بیرون زنگ بزنم

زود لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون.دیشب برف زیادی باریده بود و پیاده رو ها بد جور یخ زده بود و لیز بود ولی من عاشق هوای سرد و برفم.

یقه ی پالتومو دادم بالا و آروم آروم کنار خیابون داشتم قدم میزدم.دل تو دلم نبود با خودم میگفتم یعنی صداش چجوریه؟اصلا زنگ زدم بهش چی بگم؟!!یه هیجان خاصی داشتم

اس دادم:نیلو زنگ بزنم؟

فورا جواب داد:آره زود باش

با هیجان خاصی بهش زنگ زدم بعداز چندتا بوق(به قول خودش میخواست کلاس بزاره!)بلاخره برداشت...

من:سلام

نیلوفر:سلام خوبی؟

من:ممنون.توخوبی؟چه خبرا؟

نیلوفر:مرسی.سلامتی،چه خبرازشما آآآصابی؟

من:سلامتی خبر خاصی نیس،والا راستش موندم چی بگم انگار بار اولمه دارم با یکی حرف میزنم!خب یه چیزی بگو حرف بزنیم در موردش دیگه

نیلوفر: اومممم خب کی قراره عکستو بفرستی؟

من:خانوما در همه چیز مقدم ترن!

نیلوفر:زرنگی اول تو بفرست بعد من میفرستم

من:عمرا هروقت که تو فرستادی منم میفرستم

نیلوفر:باشه خب میفرستم

من:کی؟

نیلوفر:حالا ببینیم چی میشه

من:باشه.خب صدای کلفتمو شنیدی؟کاری نداری؟

نیلوفر:وااا نه اینکه صدای من خیلی خوبه!داری فرار میکنی ازم؟(ولی صداش واقعا زیبا و ظریف و ناز بود)

من:نه عزیزم خب نمیدونم چی بگم تو هم صدامو شنیدی بسه دیگه قطع کنیم منم برم کار دارم

نیلوفر:باشه اصلا دیگه نمیخوام قهر قهر قهر

من:نیلو اذیت نکن دیگه دارم میرسم خونه بابا بزرگم

(گرچه هنوز 5 دقیقه ای راه مونده بود تا برسم ولی چیکارکنم تو دلم بدجور غوغا بود خیلی هیجان داشتم!!نمیدونستم در مقابل این دختر با این صدای ظریف و زیباش چی بگم. کاملا کیش و مات شده بودم.بدجور درمقابلش احساس ضعف میکردم)

نیلوفر:باشه برگشتنی زنگ بزن حرف بزنیم

من:چشششم،کاری نداری؟

نیلوفر:نه دیگه

من:قوربونت،خداحافظ

نیلوفر:خداحافظ

نمیدونم چه مرگم شده بود.قبلا با چندتا دختر رابطه دوستانه داشتم و هروقت که باهم حرف میزدیم من مثل بلبل حرف میزدم و اصلا نمیذاشتم اونا حرف بزنن ولی نمیدونم چرا در مقابل نیلوفر کم آوردم.

واااای با شنیدن صدای نازش رو ابرا بودم.داشتم قدم میزدم و میرفتم به سمت خونه بابا بزرگمو کیف میکردم اصلا تو این عالم نبودم که...

 

اوووووووخ تو پیاده رو پام رفت رو یه تیکه یخ و بدجور خوردم زمین و نشیمن گاهم(!!!!!!!!!)بدجورد درد میکرد.واااای وسط پیاده رو کلی خیط شدم.زود خودمو جمع و جور کردمو راه افتادم.اینم از شانس ما!

بهش اس دادم:نفرینم کردی خوردم زمین،صبرکن یه نفرین طلبت!

نیلوفر:حقته تا تو باشی این جور ناراحتم نکنی

خلاصه لنگان لنگان رفتم و رسیدم خونه بابابزرگم نسخه دارو رو برداشتم و رفتم دارو هارو گرفتم و اومدم.بین راهم طبق معمول اس بازی میکردیم و گیر داده بود بازم زنگ بزن حرف بزنیم و منم خونه پیش بابابزرگم بودم نمیتونستم.بابابزرگم خودش آمپول زدن یادم داده بود و یه دونه آمپول داشت زدم و فشار خون مامان بزرگمم گرفتم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون برم خونه.

اس دادم بهش:نیلو زنگ بزنم؟

نیلوفر:نه دیگه مامان بابا اومدن نمیتونم حرف بزنم فقط اگه میشه برام شارژبگیر

منم که پشت گوشام مخملی!!!رفتم واسه هردوتامون شارژگرفتم و رفتم خونه

(کلا در طول این رابطه با اینکه خودش ادعا میکرد بچه مایه داره و خونشون تو ولیعصرهستش(منطقه بالا نشین تبریز)ولی همیشه وظیفه خرج کردن و شارژ گرفتن و زنگ زدن بر عهده من بیچاره و گوش مخملی بود!)

خلاصه رفتم و رسیدم خونه و کلی اس بازی کردیم و وقت خواب شد

اس دادم:شب بخیر خوب بخوابی عزیزم

نیلوفر:توهم خوب بخوابی،دوستت دارم،شب بخیر.بووووووس

یه لحظه هنگ کردم!!!خدایا این داره چی میگه؟؟مگه میشه با دو روز اس دادن به یکی بگی دوستت دارم؟؟؟!!!!اونم ندیده و نشناخته!!!!

باخودم دلیل می آوردم که حتما خیلی سادس و چون من اولین دوست پسرشم به این زودی دل بسته و کلی شاد بودم که همچین  دختری افتخار دوستی بهم داده و خدارو شکر میکردم به خاطر این نعمت بزرگش!!!!!

                                                -------------------------------------------------

                                                       ادامه دارد....

دوستان منتظر نظرات دلگرم کنندتون برای ادامه داستان هستم.لطفا نظراتونو برام بنویسین

دوست دار شماyalniz(یا همون کاربرarian)

آسانا حقی بازدید : 139 جمعه 20 دي 1392 زمان : 16:45 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
درباره ما
Profile Pic
بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آرشیو
  • 1393
  • 1392
  • نظرسنجی
    حاضری وقتی گشت تو و عشقتو دید پرسید چه نسبتی داری بگی عشقمه؟


    نظرتون درباره سرعت لود صفحه سایت چیه؟؟




    پسری یا دختر؟؟


    تلاش وتقوی

    تلاش وتقوی


    امام خمینی (ره)

    در علم وتقوا کوشش کنید که علم به هیچ کس انحصار ندارد .علم مال همه است .تقوا مال همه است .وکوشش برای رسیدن به علم وتقوا وظیفه همه ماست وهمه شماست.

    جوانان عزیز
    http://rozup.ir/up/fast2pix/Pictures/041-15.jpg


    امام خمینی (ره)

    من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان ،به این ذخیره های عظیم الهی وبه این گلهای معطر ونوشکفته جهان اسلام سفارش میکنم که قدر وقیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای یک مبارزه علمی وعملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید …

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1022
  • کل نظرات : 87
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 479
  • آی پی امروز : 12
  • آی پی دیروز : 23
  • بازدید امروز : 443
  • باردید دیروز : 675
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,513
  • بازدید ماه : 11,419
  • بازدید سال : 52,220
  • بازدید کلی : 612,989
  • چشم های خیس من ...


    ايـن تــب و لــرزهــا تـمــامــش بـهـــانـه اســـت . . .

     

    تـا شــايـد لـحـــظه اي دسـتـت را بــر پـيـشـاني ام بـگـذاري و حـس كـنـم كـه

     

    مــالك تمــام دنـيا هـستـم!!!

    من تو را زیادتر دوستت دارم !


    تــمـام غـصـه هـا از هـمـان جـایـی آغـاز مـی شـونـد کـه …

     

    تـرازو بـر مـی داری ، مـی افـتـی بـه جـان دوسـت داشـتـنـت!

     

    انـدازه مـی گـیـری!